مانند یک مدرک افتخاریکه هیچ کجا هیچ بهایی ندارهمثل یه بابا که جونش در اومدتا روی سفره کمی نون بذاره
حالا منم با یه دنیا مصیبتتو روزگار پلید و دروغییک عده دارن توی فقر میمیرنیک عده با صدتا فیش حقوقیآمارها حرف ما رو نمیگناونها یه مشت ادعای دروغنبیچاره اون کارگرهایی که هر روزدنبال بیشتر شدن سقف حقوقناونجا شب عید و بازار و پولهاینجا دلا از نداری میسوزنسهم یه عده حقوق و مزایاسهم فقیرا یک نخ با یه سوزنآره، لباسام همهش پینه دارهمانند دستای بابای خوبمخورشید عمرم داره تیره میشهکمکم به فکر زمان غروبم
برچسب:
نویسنده: آناهیتا کاظمیان
با تو بودن... با تو بودن بهانه میخواهدچایِ سبزی کنار دامن کوهیا درون جزیرهای خالیفارغ از هرچه غصه و اندوهبا تو بودن بهانه میخواهدیک بغل با هزار بوسهی نابچند لحظه فقط نظارهی تولااقل دیدنت شبی در خواببی تو بودن کلافهام کردهپدرم را فراغ، در آوردچقَدَر پیشبینیات سخت استمثل خاتمه جَنگِ شهرآوردبی تو بودن فقط پریشانیستتو ز احوال من چه میدانی؟هِی صدا میزنی که برگردمهِی تَشر میزنی و میرانیبی تو بودن روانیام کردهتبِ بالا، قُلنج، قوس کمرهمهْ اینها علائم عشق استدارم از دست میروم آخر...بی
برچسب:
نویسنده: آناهیتا کاظمیان